امروز داشتم تاريخچه ي ناكاميهايم را ورق ميزدم كه پرسشي در فضاي 

افسرده ي ذهنم تابيد.تابش مات سپيده دمي قطبي.شگفت نيست 

كه تصوير آرماني عشق در ادبيات عاشقانه و سنت هاي نقالي يا ادبيات 

فولكلور_شفاهي و سنت هاي هنجار شده ي تاريخي مان ،تصويري 

است جسم زدايي شده ،آرماني_اثيري ،و چنان انتزاعي كه تجسم 

پيكري زمانمند براي آن خود بخود ناممكن و محال ميشود؟و تجربه ي 

انضمامي_حسي عاشق از واقعيت تاريخي معشوق چنان از اين 

سرنمون ازلي عشق دور است كه عاشق ترجيح ميدهد ناكام بماند تا 

اينكه با اينهمان كردن تصوير سرنموني معشوق و واقعيت تجربي_تاريخي 

او ،زيبايي آركي تايپي اش را نابود سازد؟و افزون بر اين مگر هر زني در 

مقايسه با زن اثيري خود به خود لكاته نميشود؟حتي اگر پاكدامن ترين

زن تاريخي_انضمامي كيهان باشد؟به همانگونه كه در جهان پارمنيدسي 

بوف كور رخ ميدهد؟دوگانه انديشي مطلق گرايانه سرشت راستين خرد 

اسطوره بنياد است؟سرنوشت قهرمان تراژيك يا عاشق در منظومه هاي 

عاشقانه ي ادبيات كلاسيك ما در همين دوپاره انديشي ،در همين كيهان 

شناسي شيزوفرنيك ريشه دارد؟و اينكه كاركرد و وظيفه ي 

روايي،دراماتيك و ايدئولوژيك عاشق/قهرمان تنها ناكامي و شكست است 

تا برتري امر متعالي_اسطوري همواره بر امر تاريخي_جسمي محفوظ 

بماند؟و اينكه عاشق سنتي منظومه هاي كلاسيكمان كارگزار رياكار و 

بيرحم ايدئولوژي است و هر خوانش ما داستان سركوب پيكره بندي 

تاريخي_انضمامي زن را باز مينوازد/تكرار ميكند؟و اينكه قهرمان ناكام 

منظومه ها در حقيقت زندانبان سنگدلي است كه با تازيانه ي زن اثيري 

تن زن تجربي ،زنده و واقعي ي تاريخ را كبود ميكند؟



پس نوشت : از جمله بندي هاي درهم_ام عذر ميخوام بدون پيش نويس  

و باز پرداخت،توده ي فرار و آشفته ي يك بصيرت ناگهاني و يك دريافت 

شتابناك را تايپ ميكنم از ترس فراموش شدن و البته ديگر سراغش نمي 

روم....