در جنگل گذشته به دنبال چه هستم؟
در گشت و گذاری ناگهانی گذشته فراموش شده ای
را کشف کردم .چرا گذشته هیچگاه محو نمی شود؟
از خودم پرسیدم :این نو شته ها در تکوین من امروزم
چه سهمی دارند ؟آنها را خود خواهانه در وبلاگم
می گنجانم!بالاخره هر انسانی آرزوی ما ندگاری دارد
حتی در جاودانگی مشکوک جهانهای مجازی!
کهن نوشته های من از قرار زیرند!
گزارشی ساده از يک سر يک سرآغاز من هم مثل خيلی های ديگر به تازگی ساکن سرزمين ادبيات شده ام.مثل تمام تازه واردها در کلبه ای چوبی زندگی می کنم.بنا شده بر ساحل صخره ای تا هميشه نگاهم به دريا باشد.درابتدا نمی دانستم چرا اين کلبه رابرای سکونتم انتخاب کرده اند.مدتی را در جستجوی علت اين کار فکر کردم.شايد ميخواستند به حقيقت ادبيات و مشابهتش بادريا پی ببرم.مانند زائری به آنجا رفتم وامروزمثل سالکی جوان مرحلی آماده سازی را شروع کرده ام.
تاملات
جمهوری ادبيات هميشه ماجراجويی ام را تحريک کرده ازپنجره کلبه چوبی ام جنبش ابدی دريا نگاه می کنم وذهن ام به مرزها وسرزمينهای متغير ادبيات می انديشد.تنها سرزمينی که دشتها وکوههاورودهايش با تولدهر شاهکاری تغيير می کندمثل خود دريا.کوله پشتی ام رابسته ام .تصميم دارم به سفری اکتشافی درسرزمين ادبيات بپردازم.کهنوعی سفر معنوی به درون خود هم هست.کشف ادبيات کشف خود نيز هست.به زودی رهسپار سفر ماجراجويانه ام خواهم شد.يادداشتهای سفرم رادراينجا منتشر خواهم کرد.گرچه می دانم به همان شکلی درخواهد آمد که درکش می کنم . حقيقتی سيال که به شکل تجربه ام درمی آيدتابه فهممش. در پايان برای آشنايی با کارهايم يکی از شعرهای قديميم رادر اينجا می آورم .شعر محکمی نيست .اين رااز روی فروتنی نمی گويم گرچه فروتنی ترفند مزورانه ای است برای پنهان ساختن جاه طلبی .اميدوارم چنين نباشد.
کلاس هاي صبح نرسيدم. سرم سنگيني صخره سيزيف را داشت. پاهايي کنده وار که ناشيانه به تنم چسبيده بود و راه رفتنم را مختل مي کرد، دست هاي توخالي، بي خون، بي علاقه به چنگ زدن در اشيا، به لمس جهان پيرامون. از خودم پرسيدم: امروز ديگر چه دروغي خواهي گفت؟ کدام دروغ تا به زنده بودنت ادامه دهي؟ چشمانم اشيا را موج وار و ماليخوليايي نشان مي دادند. بستمشان و چند دقيقه در تاريکي پلک ها، بي وزن و دودوار در فضاي مجازي ذهنم شناور ماندم. خالي خالي. روحم کجاست؟ چرا اينقدر با خودم با «اين تني که منم» بيگانه ام؟ قلبم فشرده تر از آن است که بتوان زنده اش ناميد. نفس نفس مي زنم و سعي مي کنم ضربان قلبم را نشنوم تا لحظاتي از شادي نبودن، فناشدن، لذت ببرم...
حال کسي را دارم که روحش را به شيطان فروخته باشد و در ازاي اش جهان بيهوده و کسالت بار اشيا را خريده باشد. اگر روح نداشته باشم چه فايده از انگشتان معجزه گرم. چه فايده دارد لمس شيئي بي ارزش و تبديلش به با ارزش ترين فلزها يعني طلا. اما من روحم را نفروخته ام. آن را دزديده اند....
تنهايي مرا مي کشد. هر چه کنم تنهايي ام ژرف تر مي شود. با «ديگري» جز از راه «زبان» نمي توان رابطه ايجاد کرد و زبان سوءتفاهم بزرگي است. ما در ذهن و زبانمان زنداني هستيم. آنها سلول هاي انفرادي ما هستند...
چرا هميشه رنج هست. چرا از همه چيز رنج مي جوشد حتي از لبان نزديک ترين کسانمان....
روي همه چيز، لايه اي از ملال نشسته است. لايه اي که مثل جرم دندان ها به سادگي پاک نمي شود. اگر موفق شوي لايه جرم را پاک کني حادثه شگفتي رخ مي دهد. شيئي از ميان مي رود گويي شيئي تنها از خلال جرم گرفتگي، از خلال معيوب بودن، مي تواند موجود باشد.
راه طولاني ياخته تا امروز را طي کرده ام. نيمه ديگر را هم بالاجبار طي خواهم کرد يا نخواهم کرد. در اين سفر اديسه وار بي هيجان، تنها همسفرم رنج است. اگر راه ديگري براي بودن نيست، پس چاره چيست؟ فقط خوب مي دانم امروز حال کسي را دارم که روحش را دزديده اند....
در پايان گرچه پاياني اجباريست، شعرم را بخوانيد:
زخم هاي مسيح بر تنم باز شده...
پسر انسان (مي گويم)
در بلنداي سکوت
با چه سخن مي گويي؟
با زخمهات سخن مي گويم
با رنجهات
با سکوت پايدار پدر.
گستاخي روز
به ديرپايي
زخم هاي مرا
ليس مي کشد...
پسر انسان
فراز کدام صليب
به چارچوب کهنه درد...
ديرپا شيوني که منم (مادرم مي گويد)
شيوايي رقصهات شيوا
اديسه درد را
پاکوبه بي فرجام مي شود...
خون مسيح
به صليبم مي کشد
نه تکانه درد
نه پاکوبه انسان
نگام را
به کاهش کوچک انسان
نمي دوزد.
آنک انسان!
مرد رومي
به جانب تاريک ذهن
از شستن دستش
- شرم ناک –
توبه مي سازد...
روزنامه را بستم: از تفسير اسطوره شناختي پول لذت بردم. سيزيف از رنگ کردن صخره اش دست برداشت: تفسير چي؟ روزنامه را نشانش دادم: اينجا نوشته،
- روزنامه شرق؟
سرم را تکان دادم: نمي خواهي بخواني؟
- علاقه اي ندارم.
با بدجنسي گفتم: حتماً خوشت مي آيد.
رنگ آميزي صخره اش را ادامه داد تا نشان دهد به موضوع علاقه مند نيست.
- نويسنده مقاله عقيده دارد ما از پول شرم داريم. به همين خاطر از وسايلي براي پوشاندنش استفاده مي کنيم. گاوصندوق ها، کمدها، حتي جيب هامان. در واقع اين ابزار، برگهاي انجيري براي پوشاندن شرمگاه مدرنند. شرمگاه مدرن؟ تصورش را بکن!
سيزيف شانه بالا مي اندازد. با قلم مو لکه رنگي بر آخرين سطح رنگ نشده صخره اش مي کشد. قلم مو را در ليواني فرو مي کند دستهايش را به هم مي مالد. نگاه تحسين آميزي به صخره مي اندازد، بعد نگاهش متوجه من مي شود. برق چشمانش به خنده ام مي اندازد. او هم به خنده مي افتد، ليوان آبي مي نوشد. به نظرم مي آيد علاقه اي به بحث ندارد. دوباره به خواندن روزنامه مشغول مي شوم.
- آدم ها اگر بدانند با پرستش پول زندگي پوچم را تکرار مي کنند هرگز به آن دست نمي زدند.
سيزيف ادامه مي دهد: پول نشانه جهاني مجازي است. اصل زيرساختي آن را مي توان به صورت قانوني توصيف کرد. در جهان مجازي پول همه چيز خريدني است. ارزش هاي ديگري در آن جهان معتبر نيست. چرخه پوچ خريدن- فروختن. درست حکم صخره مرا دارد. آن را به قله کوه مي رسانم و دوباره به پايين مي غلطد. مفهوم اين تناوب بيهوده چيست؟ هيچ. انسان در جهان ارزش زدايي شده پول، هيچ را خريد و فروش مي کند.
ساکت مي شود و به نقطه مجهولي در فضا زل مي زند. دست هاي بزرگ و زمختش را بر زانوانش تکيه مي دهد. کف دستانش پوسته پوسته است. با ترديد سکوت پيش آمده را مي شکنم: نويسنده مقاله مي گويد: پنهان سازي پول حاکي از «آگاهي مضطرب» انسان هاست. ما از به دست آوردن آن شرمساريم. پول، تصديق و استمرار بي عدالتي است.
سيزيف جا مي خورد. لحظه اي با گيجي نگاه مي کند. درست مثل کسي که بيگانه اي را تماشا کند. خودش را جمع و جور مي کند: همين شرمساري نشان مي دهد در ذهن انسان ها بهشتي آرماني وجود دارد.
مي پرسم: چطور؟
لبانش را تر مي کند. مکث مي کند و به همان نقطه مجهول خيره مي شود. آنجا را نگاه مي کنم. سفيدي ديوار چشمانم را خيره مي کند.
- چرا انسان ها پول را پنهان مي کنند؟ چون آن را شيئي خجالت آور مي دانند. چرا آن را خجالت آور مي دانند؟
رويش را به طرفم مي گرداند. دستپاچه مي شوم. مي کوشم با رديف کردن چند جمله خود را از شر جواب دادن رها کنم اما فقط صداي مبهمي از گلويم خارج مي شود. سيزيف بي توجه به دستپاچگي ام ادامه مي دهد: انسان ها آرمان شهري در ذهن ناآگاه جمعي شان دارند. در آن کالايي با پول رد و بدل نمي شود. در آنجا انسان ها با نظام حقيقي چيزها و رابطه ها زندگي مي کنند. پول شر است.
فرياد کوتاهي مي کشم: شر؟
با سر تأييد مي کند: شر چيست؟ هر چيزي که ما را از دريافت حقيقت چيزها باز دارد. مي تواني وضعيت نخستين جامعه انساني را مجسم کني. در آنجا انسان ها کالايي را با کالاي ديگر مبادله مي کردند. من به گندم نياز دارم و تو به بيل. ما اين دو کالا را با هم مبادله مي کرديم. اما صبر کن!
دستش را در هوا نگه مي دارد. مي خواهد مرا از حرکت کردن باز دارد. از حرکتش تعجب کردم. حرکتي نکرده بودم. بلکه با قيافه مبهوت به حرف ها يش گوش مي دادم.
- چرا مي گويم کالا؟ در آن جا فقط جنس وجود داشت، يا به تعبيري بهتر خود چيزها. وقتي که پول به مناسبات انساني وارد شد، چيزها به کالا، به اشيائي براي معامله و سود تبديل شدند. کالا نشانه انحطاط اخلاقي ماست. ما براي تسهيل روابط سودآور تجاري، نشانه اي به نام پول اختراع کرديم، پول استعاره اي از شيئي است. اما استعاره و نشانه خبيثي که جايگزين مطلق شيئي شد. آن را طرد کرد و خود به عنوان دستگاه ارزش گذار، حاکميت جهان مجازي سرمايه را به دست آورد. پول شر است زيرا آگاهي ما را تسخير کرده است. آن را از بازگشت به گذشته آرماني اش باز مي دارد. به او تلقين مي کند جهان فعلي روال طبيعي چيزهاست.
سيزيف آهي مي کشد. از جايش بلند مي شود و به صخره اش نگاه مي کند. خستگي از تمام تنش تراوش مي کند: من بايد بروم.
با گيجي مي پرسم: کجا؟
لبخند تلخي چهره اش را رقت آور مي کند: به سوي تقدير. استراحتم تمام شده بايد اين صخره را به قله ببرم.
تنها شده ام. سيزيف رفته است. از پنجره کلبه ام مي بينمش. صخره را به دشواري از کوه بالا مي برد. به خودم مي گويم: خوشبختانه در جمهوري ادبيات پول وجود ندارد.
پنجره را باز مي کنم. فکرم را به سوي سيزيف فرياد مي زنم. مي ايستد. دستي تکان مي دهد و به راهش ادامه مي دهد
يک باره به ذهنم نرسيد. تجربه اندک مطالعه آثار ادبي اين نگرش را به من داد: ادبيات يک جمهوري است، کشور آزادي که تنها شرط سکونت در آن عشقي است که به آن داري. سرزمين هيچ کس نيست و در عين حال سرزمين همه کس است. من، شما، سيزيف، ايوان کارامازوف، شازده احتجاب، قهرمان بوف کور و… در آن سکونت داريم؛ سرزميني که فتوحاتش بدون خونريزي است. به محضي که کتابي بخواني خود به خود شهروند آن مي شوي؛ در آن از تبعيضات آزار دهنده خبري نيست. شهروندان درجه بندي نمي شوند.
کتاب آنجا توي کتابخانه ساکن است. ظاهراً هيچ نشانه اي از زندگي در آن ديده نمي شود، وسوسه خجولي وادارت مي کند دست از قتل ثانيه هايت برداري، بلند مي شوي، ساعت را نگاه مي کني، سازمان اجتماعي از خلال چهره ساعت گوشزد مي کند: يک انسان شريف تا حالا بيدار نمي ماند، برو بخواب، فردا اگر دير برسي يا با پلک هاي ورم کرده سر کارت حاضر شوي، رئيس توبيخت مي کند، باور کن نمي ارزد!
پاهايت سست مي شود، کتاب را نگاه مي کني، ساعت را هم که با چهره سرزنش گرش رختخواب را نشانت مي دهد. بالاخره بعد از ترديدهاي زياد کتاب را برمي داري، صفحه اول را با اکراه باز مي کني هنوز چهره رئيست عبوس و متهم کننده چشمانت را مي آزارد. صفحه اول را مي خواني، صفحه دوم، صفحه سوم و… کتاب را مي بندي ساعت زنگ مي زند، صبح شده است، بايد سر کار بروي، با رضايت لحظات خلسه وار سپري شده را مرور مي کني، در آن مقطع لذت بخش تمام تصاوير مزاحم: چهره رئيست، زنت يا شوهرت، صاحبخانه، ترافيک کلافه کننده، فضاي دسيسه گرانه اداره، همه و همه را فراموش کرده بودي؛ به خود مي بالي، چرا که اکنون به شهروندي جمهوري ادبيات مفتخر شده اي، حالا با غرور مي تواني تمام قهرمانان ادبي را همشهري خطاب کني! البته شهروند ادبيات شدن همواره لذت بخش و مطبوع نيست و اساساً هيچ شاهکاري از لذت محض آفريده نشده است. رنج است که ادبيات را غني مي کند.
مشاهدات:
1- حوالي ميدان ولي عصر در يک مغازه:
مرد پير لاغر اندامي که شلوار جين آبي پيوشيده است و کتابي در دست دارد، دور از چشم فروشنده چند تي شرت برمي دارد. زني جيغ مي کشد، پيرمرد تي شرت ها را مؤدبانه سر جايشان مي گذارد و مي گريزد. شاگرد مغازه که جوان تنومندي است، به دنبالش مي رود. پيرمرد رمق ندارد، نفس کم مي آورد و دست جوان يقه اش را مي چسبد. با مشت به کمر پيرمرد ضربه مي زند. پيرمرد التماس مي کند: تو را به فاطمه الزهرا نزن، جوان اعتنايي ندارد، مردم دور آن دو حلقه زده اند. کتاب از دست پيرمرد مي افتد: کلاسيسيزم. کم کم اعتراض مردم بلند مي شود: ولش کن! حالا که چيزي برنداشته. جوان اهميتي نمي دهد. پيرمرد را کشان کشان به سمت مغازه اش مي برد. جواني اعتراض کنان دستش را مي گيرد: ولش کن، پيرمرد به همه چنگ مي زند: شما را به خدا! مردم دخالت مي کنند، پيرمرد نقش زمين مي شود. او را از دست جوان رها مي کنند. دو نفر زير بغلش را مي گيرند و به گوشه اي مي برند. يکي برايش آب مي آورد.
2- از خيابان مي گذشتم، مي خواستم به همراه دوستم علي به دانشکده سينما تئاتر بروم. نگاه سنگيني مرا از حرکت بازداشت. پسربچه ريزنقشي کاسه اي جلوي خود گذاشته بود و نگاهم مي کرد، نگاه چنان نافذ و سرزنش گر بود که احساس گناه کردم. به نظرم رسيد هاله اي از رنج پيرامون بچه را فرا گرفته است. بچه به مرد رنج ديده اي مي مانست. با احساس گناه از آن جا گريختم.
دو تجربه وصف شده مي توانست براي هر کسي رخ دهد، حافظه خسته آن کس براي چند روزي نگهشان مي داشت يا آنها را به عنوان وقايعي جالب براي دوستش، زنش يا همکارش تعريف مي کرد و بعد فراموشي از راه مي رسيد. چگونه مي توان آنها را از مرگ نجات داد؟ فقط با تبديلشان به اثر ادبي. آنها مي توانند با قلم و خلاقيت تواناي يکي از شهروندان کشور آزاد ادبيات به صورت شخصيت ها و شهروندان مجازي آن تبديل شوند. در هر صورت من از اين که شهروند ادبياتم مفتخرم، شما چطور؟
آن روز که تهران لرزيد
آن روز که تهران لرزيد، تکان سختي خوردم، ضربه سختي به سرم خورد. مکاشفه اي تلخ پي آمد تکانه دشوار تهران و من بود: انسان چه اندازه آسيب پذيرو بي دفاع است.
خوابگاه فلسطين چون کشتي طوفان زده به خود لرزيد، سه صداي بم، لرزه اي پس آن.
ترسي مابعدالطبيعي، بدوي وناب ترسها و غرايز کهن ام را بيدار کرد.
به پيش از تاريخ پرتاب شدم. انسان نخستيني شدم که با خوف و رجا به طبيعت مي نگرد. ساختمانهاي غول پيکر تهران به تخته سنگ هاي غول آساي زمين پيشا تاريخ استحاله يافتند.
تصاويري شبح وار ذهنم را تسخير کردند: در تاريکاي زمين، در ژرفاي زمين مادر، در ظلمت نمناک دخمه مردگان، ديوهاي ديوانه فرياد مي کشند؛ سه فرياد بلند، گوشخراش و ترسناک، و تمدنمان را به لرزه افکندند. آيا بر دلهره زندگي مي کردم، آيا براي فرونشاندن خشم خدايان ترس بايد تمدنم را قرباني مي کردم، از انديشيدن مي ترسيدم، اي ذهن ساکن باش و اي قلب ناباورانه بر رعشه هاي زمين بنگر! نمي خواهم بينديشم. آيا ترسناک نبود، تصور تهران ويران با مردمان مرده اش. به حقارتهايت هم مينديش: خدايان فرياد مي کشند و تو جنازه اي در زير آواري! به رغم فاجعه، به رغم اضطراب تهران، به رغم مرگ نور، انسان، به رغم مرگ سنت هاي پايدار تمدن، به آهنگ کند زندگي ام ادامه مي دهم، به دانشگاه مي روم، شب را با رؤياهاي فردا به روز مي رسانم. به رغم رعشه هايت، تهران! به درون رگهايت جاري مي شوم، هواي آلوده ات را نفس مي کشم، ترافيکت مرا به خود بازمي گرداند، آپارتمان هايت مرا به درون احشايشان فرو مي دهند.... اما چيزي در اين ميان گم شده است.... زمين لرزه هنوز پس از آرامش تهران، درونم را مي لرزاند، کدام چيز در اين ميان، در بحبوحه ترس و اميد، در هنگامه کارزار واقعيت و آرزو، امروز تلخ و فرداي اميدوار گم شده است.
تو اي خواننده همدرد مي داني؟
تهران رنج بزرگي است و من دوستش دارم!
تهران! طبيعت تهديدکنان تو را لحظه اي با مرگ آشنا کرد، مردمت را به درون پارک ها برد، مردمان کوچکي با ساک هاي کوچکي که ثروت کوچکشان را امانت دارانه نگه مي داشت. حتي کارتن خواب هايت را هم به پارک ها کشاند. ماشين هايت ديوانه وار سرعت مي گرفتند. بوق هاي ممتدشان گوش کسي را آزار نمي داد، زيرا نعره گوش خراش طبيعت پيش از اين شنواييشان را نابود کرده بود. مي کوشيدي خونسردي ات را حفظ کني، چراغ هاي راهنمايي ات هنوز بنا به عادت دوران غرورت، سه رنگ قراردادي کسالت بارت را نشان مي دادند. ما ساکنان کوچکت را در پارک ها نگه داشتي، درختان سبز پارک هايت را نشانمان دادي: «ببينيد درخت ها استوارند و نمي ترسند؛ اتفاقي رخ نداده؛ من هنوز پابرجايم؛ هنوز پليس هايم، دزدهايم را تعقيب مي کنند؛ مغازه دارانم هنوز مشتريانم را خام مي کنند. سکوتي درونم را آزار نمي دهد، خاموشي از آن مرگ است، من هنوز زنده ام، من جاويدم، نمي ميرم. من از مرگ شما ساکنان کوچکم تغذيه مي کنم.»
مي دانم که اين گونه مي انديشي، خود را در جايگاه خدايان قرار داده اي، شهري گناهکار که نگاه پرنخوتش را بر فضايل کوچمان مي دوزد! مي دانم که به خود نمي آيي. اما اي شهر گناهان و فضايلم دوستت دارم. نمي خواهم قهر کور طبيعت تنت را بلرزاند. خراشي کوچک چهره دود گرفته ات را زخمي کند. هنوز در رگهاي بي خون طويلت به دنبال آينده ام مي دوم. با تو هستم تهران! آيا حق کوچکي به من مي دهي تا اندرز نه، سخن ورم کرده قلبم را با تو بگويم؟ پوزخند مي زني، آيا آن روز که زمين لرزيد، براي لحظه اي کوچک رنگ از رخت نپريد؟ آن روز هم پوزخندي بر لبانت بازي مي کرد؟ گوشهايت را مي گيري؟ اما تهران، تهران گناهکار و محبوبم! تهديد را احساس مي کني؟ بر فراز خشم خدايان خفته اي، مي داني؟ نخوتت را به کناري مي نهي؟ هيچ مي داني طبيعت با چشمان بسته حمله مي کند؟ باز پوزخند مي زني! مي داني، خوب مي داني. حتي اگر نخوتت را ترک نکني، باز در تو و با تو خواهم زيست و باز در هواي آلوده ات رؤياهاي تنهايي ام را خواهم بافت.