عشتار: همانند لكه هاي خورشيدم، هر چه سوزان تر تاريك تر.

آنوبيس: مي نويسم، زيرا كلمات مرا زيبا يافته اند. مرا مي نويسند

كه زيباييم را بشنوند.

عشتار: چرا شعله ها خاموشم مي كنند؟

آنوبيس: بگذار رازي بر تو آشكار كنم: خنده اندوه بزرگي است.

عشتار: ستايشت را مي خواهم، قلبت را نه.

آنوبيس: خاموشي ات را تكرار مكن. به هياهوي گوشهايت

محتاجم.

عشتار: آنگاه كه دري به روي جهان بسته مي شود جهان

گامي به سوي فرزانگي بر مي دارد.

آنوبيس: سكوت را پلك مي زنم: كسي نگاهم را گوش نمي كند.

عشتار: شعر مي گويي؟ انسان بيچاره! بي خدا زيستن دشوار

است.

آنوبيس: ميان دو هجا سكوتي است: دانشي ميان دو بيهودگي.

عشتار: گاهي زنم گاهي مرد. حيرت زده، بهت جنسيتم را تماشا

مي كنم. قرارداد ها گيجم مي كنند: نشانه هاي تحريف شده، معناهاي

دروغ پردازي شده. فرهنگ، نشانه ها را خود مدارانه تعريف مي كند:

تن استثمار شده، آرايه هاي دروغ به خود مي بندد. سكوت تنم كافي است:

طبيعت حق خودش را مي خواهد.

آنوبيس: همه چيزي يا هيچ چيز؟ همه چيزم و هيچ چيز: اين است چاره ي

روح: در تناقض زيستن: وحدتي نامتحد. پاره پاره شده تني خوراك خدايان:

ابديت چنين مي خواهد.