جغد کور

یکی بود و کلی یکی های دیگری هم بودند تا جایی که جای سوزن انداختن نبود. یکی از این یکی ها، جغدی بود که تمام روز خواب بود و شب طبق معمول بیدار می شد که برود برای شکم مجردش، -چون در فراش اول تجدید شده بود دیگه تجدید فراش نکرده بود و زندگی بخور و بخواب مجردی را به فراش و تجدیدی ترجیح داده بود- غذایی دست و پا کند. اما هر چه پلک زد چشمهای درشت اش جایی را ندید. اولش فکر کرد شاید ساعتی که فاخته-فاخته وقت شناس ترین عوضی جنگل است و چون می داند که کی توی لانه پرندگان گاگول تخم بذارد تا آنها زحمت رعنا کردنش را بکشند، به وقت شناسی معروف است و به همین دلیل هم همه جانوران جنگل از جمله قربانیانش، ساعت هایشان را از آنجا می خرند- خریده سر و ته کار کرده و تمام شب را خواب بوده. اما از هوهوی جغد همسایه فهمید که شب است و فاخته همچنان بهترین زمان شناس عوضی جنگل است. پس جغد همسایه را صدا زد و از وی خواست که او را پیش موش کور که تنها چشم پزشک آن حوالی بود ببرد. موش کور آن ساعت خواب بود و از این که کسی با این سماجت در زیرزمینش را می کوبید حسابی کفری شد. بعد از این که چند تا عینک را شکست و پاهای زنش را لگد کرد و چند فحش آبدار شنید بالاخره در خانه اش را پیدا کرد. جغد مشکلش را گفت. و موش کور که خیلی کفری بود داد زد : تو اصلا مطمئنی که جغدی؟ جغد ساکت شد. مگر می شد به این سادگیها مطمئن شد. او فقط قطره ای چیزی می خواست. اما با این سوال سقراطی کلا فلج شد. از آن به بعد دست از جغد بودن کشید و دارکوبی را استخدام کرد که کتابی با عنوان «جغد بودن یا نبودن مسئله این است» را روی تنه قطورترین درخت جنگل تایپ کند. زد و کتابش گرفت. و از آن پس به همه حیواناتی که بعد از خواندن کتاب نمی دانستند کیستند، مشاوره می داد و در ازایش غذا می گرفت.

نتیجه اخلاقی : لازم نیست حتما مشکلی وجود داشته باشد شما می توانید با نوشتن کتابی آن را پدید آورید و بعدش غذا خودش تا دم خانه تان می آید.