ابوالهول
اسطوره ابوالهول و معمایش، هیچوقت کهنه نمی شود. امروز ضمن خواندن متنی به آن بر خوردم...درباره معناهای ضمنی آن فکر کردم...تاویل های بی شماری می توان از آن داشت...من آن را برای خودم اینگونه تاویل می کنم :
1
در آستانۀ هر جامعه ای، بر دروازۀ آن، ابوالهولی نشسته است. ابوالهول ها غول های محافظ آن وجه از جامعه اند که سازمان یافتگی نام دارد. از هر رهگذری که خواستار گذر از دروازه به درون هزارتوی جامعه است، یک چیز می پرسد. آن چیست که سپیده دم بر چهار پا راه می رود؛ چاشتگاه بر دو پا و شامگاه بر سه پا؟ آنکه می داند، خاموش می ماند و آنکه نمی داند، معما را به درستی می گشاید. پاسخ معما، انسان است. در سرآغاز زیستن بر چهار پا می خزد و در نیمروز زندگی بر دو پا و در مرگْ روزِ بودن بر سه پا! هر که پاسخ را بگوید، به درون جامعه راه می یابد. اما آنکه نمی گوید، یا به دست ابوالهول کشته می شود یا می گریزد و تنها می ماند؛ زیرا بر آستانه هر جامعه ای ابوالهولی نشسته است. پیش از گذر به جامعه، آدمی بی پیش شرط، آزاد است. پیش از هر تعریفی، هست. نخستین شکل تعریف پذیری، که با معمای زیرکانه ابوالهول، آغاز می شود، توسط پاسخ دهنده، پذیرفته می شود. او سلطه ابوالهول را به عنوان سازمانِ مرجعِ تعریف کنندۀ هر چیز تعریف پذیری (مرجعیتِ تعریف)، با پاسخ به معما، رسمیت می بخشد. به این ترتیب، به تولد دولت کمک می کند. با این کار، دولت از راه زبان، که در اینجا، به ریخت یک معما درآمده، به شکل یک سازمان سلطه گر درمی آید که پاسخ دهنده را، همچون یک ابژۀ سلطه پذیر، می بلعد (شهروند سلطه پذیر، کالای جامعۀ سلطه است). در استعاره ابوالهول، این بلعیدن، به شکل گذر شهروند سلطه پذیر از دروازه جامعه، نمادپردازی شده است. اما آنکه خاموش می ماند و از پاسخ به معما، پرهیز می کند، آزادی اش را به همان صورت بی قید و شرط و پیشینی پاس می دارد. چنین خوانشی از آزادی رادیکال است. ابوالهول چنین فردی را به درون جامعه راه نمی دهد، زیرا از قدرت رهایی بخش آگاهی و ماهیت ضد سلطه آن باخبر است. از این رو یا باید او را بکشد یا او را بکشد...ابوالهول، راه سومی نمی شناسد...
2
هر چیز تعریف پذیری یعنی تودۀ ابژه ها، درون جامعۀ سلطه از مزایای گله بهره مند می شود. تعریف ناپذیرها، یعنی آن فردیت های سرکش، بیرون از جامعه گله وار باقی می مانند. آنان حتی اگر خاموش بمانند، خودبخود، با صرفِ هستی شان، مرجعیتِ سلطه را تهدید می کنند. آنها سنخ های تعریف گریزند که شکل گیری هر نوع سلطه ای را محال می سازند. از این رو همۀ اشکال سلطه، با وجود تفاوت در ایدئولوژی، در دشمنی با آنها همداستانند. حتی اگر همه تعریف ناپذیرها نابود شوند، تاریخی که خاطرۀ آنها را شهادت داده، و می دهد، همچون تداوم خطر آنان عمل می کند. این واقعیت، علتِ دشمنی سلطه را با تاریخ راستگو، آشکار می کند. نهادهای سانسور و تاریخ جعلی، یعنی دروغ های سازمان یافته، راهکارهای سلطه برای حذف واقعیت های راستین از حافظۀ تاریخی و جانشین سازی آن با خاطره های جعلی بی خطر اند.