خودکامگان می پندارند قدرت، تاریخ را به زانو در می آورد. به رغم سقوط های دردناک و فاجعه بار خودکامگان، باز خودکامگانی تازه، از زمینِ قدرت و یاد می جوشند. چرا که خواست جاودانگی، خواست فراموش ناگشتن است. خودکامگی راهی است به سوی خواست جاودانگی که از مرداب شر می گذرد. پیش از آنکه خودکامه به ساحل جاودانگی برسد در مرداب خودپسندی خود فرو می رود. اما دستکم یک دستاورد دارد. شاید همان که خودکامه، ناآگاهانه، از نخستین توطئه ها و قتل ها، دنبال می کرد : تاریخ تصویر خودکامه را در آلبوم خویش، در کنار دیگر شمایل های شر می گذارد. تاریخ، خودکامگان را از فراموش شدن، نجات می دهد. آنان را، چون تخم فاخته ای، که در لانه اش - لانه تاریخ -، جوجه گشته، تیمار می کند. خودکامه نیز چون فاخته، که انگل پرندگان است، در تاریخ چون انگلی ریشه می دواند.