خاطره
خاطره ،زمان تاكسيدرمي شده است...آيا براي تجسم زندۀ خود بايد بي
حافظه ،خودم را به جا بياورم؟دور از سرگذشت فردي ام؟دور از موقعيت
رنجبار فرد بودنم؟در آشتي كاملي با مرگ كه هر لحظه هستۀ زمان دار
تجربه هايم را متلاشي مي كند؟بايد زندگيم را به آلزايمري داوطلبانه
تبديل كنم كه سرشت زمانمند تجربه هايم را اندك اندك بكاهد تا در پايان
در دائو/نيرواناي جامع كيهان محو شوم و اين همان رستگاري
است؟...خاطره فريبكار است...مي دانم...دلقكي است كه مي كوشد
اداي سارا برنارد را در آورد...فقداني است كه مي خواهد پشت نداشته
هايش پنهان شود...ولي نگه داشتنش وسوسه اي است قوي تر از
رستگاري...چرا؟...چه پارادوكسي...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 14:42 توسط انوبیس
|