بركت
اينجا در جايي كه زندگي مي كنم هر گاه سرفۀ خش دار
بلند گويي دستي و همهمۀ بيمار ماشيني قديمي و فرتوت بلند
شود خودبخود منتظر شنيدن صدايي مي مانم كه يا مي گويد نان
خشك و يخچال كهنه مي خرد يا مرگ كسي را اعلام مي كند...اينجا
براي اينكه مرگ را فراموش كنند هميشه آن را به ياد مي آورند...وقتي
چيزي را هميشه به ياد داشته باشي به آن مي ماند كه هرگز به يادش
نداشته باشي...نان خشك و مرگ...نان در اينجا شاه سفره
است...بركتي كه خانه را روشن نگاه مي دارد...اگر روي زمين افتاده
باشد آن را بر مي دارند و روي بلنديي يا لاي جرز ديواري مي گذارند.
ديده ام كه آن را مي بوسند.گويي آيۀ مقدسي است...وقتي نان خشك
شود بركتش هم خشك مي شود...مي ميرد..._بركت عنصر زندگي
بخش نيست بلكه ضامن تداوم عنصر زندگي بخش است_...انسان
مرده به ناني بي بركت مي ماند.بايد زود لاي جرز زمين پنهانش
كرد...جسد نمايندۀ پوسيدگي و زوال است.آن را پنهان مي كنند تا
خاطره كه شبحي است زنده همچنان سر سفره،كنار نان پر بركت
،همخوراكشان باشد...