استحاله
تركِ يك ساختار انديشه و عمل به ترك مخدر مي ماند...يك نگاه فراگير با
دردي كشنده ما را ،خون ما را ترك مي كند...عادت ها...شرطي شدن
هاي موروثي...ساخت هاي آسيب ديده منش...همه پس از دردي ويران
كننده آسوده مان مي گذارند...و مگر براي ساخته شدن ويران شدن
پيش شرطي بنيادين نيست؟...گاهي فرايندِ ترك طولاني تر از بردباري
مان مي شود...مثل زماني يا نا زماني كه آدم بهشت را ترك كرد...براي
زيستن بر زمين بايد بهشت ذره ذره از خونش بيرون مي رفت..با درد و
در هم شكستن...و به عادت هاي رنجبار زمين عادت مي كرد...از زمان
ترك چقدر زمان گذشته است؟...نمي دانم...زياد...و هنوز كه هنوز است
درد هاي ترك ،تنِ نوادگانش را پيچ و تاب مي دهد...هر گام زمين را اعتياد
به بهشت به دردي كشنده تبديل كرده است...در هر نفس ،خون/هواي
آغشته به بهشت سينه مان/تن مان را در هم مي شكند...روحمان را
رنجور مي كند...تازه فكر ميكنم ترك بهشت كم درد تر از ترك پنداره هاي
مسلط ادراك باشد...كه گر چه هولناك است اما دردي ضروري
است...شايد اين رسالتي باشد؟...شايد...زندگي بدون اين دردها ترس
آور است...شايد درد وعدۀ معنا باشد؟...شايد...شايد...
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:20 توسط انوبیس
|