یک داستان سرراست
زن گفت بالهایت را به من بده!تکه ای از آسمان
دستم بود:می خوری؟به زن گفتم.گفت :نه!آن
را از دستم گرفت و گذاشت کنار بالهایم.بعد
سینه اش را برهنه کرد و گفت بخواب.خوابیدم
چند قطره شیر در حلقم چکاند.به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم،جهان تاریک بود.تنها بودم:نه زن
بود ،نه بالها و نه آسمانم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 18:33 توسط انوبیس
|