زن گفت بالهایت را به من بده!تکه ای از آسمان

 

دستم بود:می خوری؟به زن گفتم.گفت :نه!آن

 

را از دستم گرفت و گذاشت کنار بالهایم.بعد

 

سینه اش را برهنه کرد و گفت بخواب.خوابیدم

 

چند قطره شیر در حلقم چکاند.به خواب رفتم.

 

وقتی بیدار شدم،جهان تاریک بود.تنها بودم:نه زن

 

بود ،نه بالها و نه آسمانم.