کار جهان



تورات میگوید یهوه جهان را در شش روز آفرید و در روز هفتم استراحت

کرد .من میگویم یهوه شش روز استراحت کرد و در روز هفتم جهان را 

آفرید .به جهان نمی آید که شش روز کار برده باشد...




خواب و پروانه



جوانگ دزو به خواب دید پروانه است و شادمانه از گلی به گلی میپرد .پس سراسیمه از
خواب پرید و با خود گفت :آیا جوانگ دزو به خواب دید پروانه است یا پروانه به خواب
دید جوانگ دزو؟

جوانگ دزو(تسه)-پایه گذار دائو

اعتراف : از روی حافظه ی سستم نقل کردم و احتمال دارد نداسته پاره ای را نقل
نکرده یا بر آن افزوده باشم...




شجاعت بودن



شهامت باخته ،در معنا کردن کردارها تردید دارد.در خارشی که اشیا به

جانش می اندازند تردید دارد : خارش فرا فکندن خود در سویه مجهول

آگاهی .در آنسوی بندهای استوار فردیت .من درمان ناپذیر .تعلیق فراگرد

معنا کردن/ساختن .نهایت آنچه معنا کردن است چیست ؟معنای یک دانه

گندم چیست ؟یا اولین گریه کودک درون ؟هیچ .معنا هیچ نیست جز

اعتراف ما به ناتوانی ما در پذیرش / شناخت چیزها آنچنانکه هستند .پر

کردن حفره های دانستن با ساروج معنا .اما چرا فراگرد معنا کردن را

ترجیح میدهیم/میدهم؟_در هایکو های بودایی و آیین ذن ترجیح نمیدهند.

زیرا معنا کردن رو به سوی هدفی دارد. حرکتی غایت شناسانه دارد

.پاداشی خشنود کننده برای ذهنی که از پذیرش جهان آنچنان که هست

بی ارجاع یا عطف به سودمندی سرباز میزند / میهراسد .در کتابی

خواندم که جهانهای آگاهی چون گردابهایی در حرکت عمومی رودخانه اند

.تاویل اولیه ام این بود که این تعبیری استعاری از چگونگی جهان است اما

فهمیدم که این روایتی سرراست از ماهیت هستی است .و وحشت تنم 

را تکان داد.شاید مردم شهامت باخته در معنا کردن کنشها تردید دارد اما 

در نهایت ترجیح میدهد که جهان معنایی غایت شناسانه داشته باشد ...و

صرف زیستن در جهان شهامتی غول آسا میخواهد...



از جای دیگر




متن را جای دیگری نوشته بودم.به شتاب زدگی الهامی گریز پا.بعد

گفتم بد نیست آن را اینجا بگذارم تا گم نشود .بی دست خوردگی نه از

روی تعهد به اصالت دریافت های گنگ نخستین .از تنبلی :


دروغهات شرم آلوده لبخند میزنند .ساده تر از آنند که با تو
همدست باشند.خسته ام .ماه بر تختم دراز میکشد و من پتوی
کهنه ام را در آینه پهن میکنم. آنجا با خودم یکدست میشوم و به
دیوار شفاف آینه نگاه میکنم. تو را میبینم .پا برهنه به تاریکی
نمناک اتاق پا میگذاری و بی صدا به سادگی دروغهات
میخندی...میترسم ماه را بیدار کنی...






بوسه




نه این بوسه ها دیگر شعله ورم نمیکند باید به زمستان بسپارم بهار  

بیدارم نسازد...



خیالپرست




زندگی تهیدست تر از آن است که شایسته ام باشد.زیبایی تنها زیبایی

همدرد من است...




خون



نخست زاده از آن آیین است : محکوم است خونش را برای لحظه نهایی

آیین نگاه دارد .برای محرابی که گلوی سنگش تشنه میماند تا خون گرمی

بنوشد .چرا هیچ آیینی بی خون استوار نمی شود ؟آیا این سرشت زمین

است که شرقیان رازوران آنند یا آیینی سنگدل میراث ذهنی بد سگال

؟گاهی به این تامل تاریک میخندم  و گاهی دیگر از بی فرمانی آیین در

هراس ._جنوبیان را آیینی است بسیار شگفت .آن را که فرزند نمیشود در

ماهی که همه به سوگ اند ،باید نذر کند نخستین فرزند از آن خدا باشد

و اگر حسرت فرزند او را به چنین کاری جبر کرد باید که هنگام زادنش

،یا اگر وقت گذشته باشد یا نیامده ،در ساعت سوگ بزرگ ،تازه زاد را به

نزدیک منبر سوگ آورد و آنکه بر منبر است با قرآن گلوی کودک را ببرد

یعنی که کتاب تیغی است و مرد به مجاز چنان وانمود میکند که گلوی

او را میبرد و آنانکه حاضرند صلوات میفرستند .با من نیز چنین کردند و

گاهی از ترسی نازمینی تنم می تپد...شاید آیین خون ،حقیقی تر از آیین

های بهنجار انسان باشد...نخست زاده از هر خرافه ای بیم دارد...




خیانت




به آیینه مشکوکم .مرا چه کسی به من فروخته است ؟





راز




در آیینه چهره ای می کارم .معمایی میروید که نگاه مرا دارد...