پوزش از انسانهای نادیده
دوستان عزیز!اگر مطالب گاهگاهی ام نا منسجم
به دید می آیند ،معذرت می خواهم :چون آنها
را همان لحظه تایپ کردن ابداع می کنم.
دوستان عزیز!اگر مطالب گاهگاهی ام نا منسجم
به دید می آیند ،معذرت می خواهم :چون آنها
را همان لحظه تایپ کردن ابداع می کنم.
آدم روی زمین دراز کشیده بودپارچه خیسی روی پیشانی اش
گذاشته بود:تنش می سوخت.گفتم :سلام پدر!چشمانش را
تا نیمه باز کرد:آتش تب ،نگاهم را سوزاند.گفت:توئی آنوبیس؟
گفتم :حالتان چطور است پدر؟
-خوابها ،حقیقتند!دیشب خواب مرا دیدی؟
چشمانش بسته شد و به خواب رفت.حق با او بود :خواب دیدم
پدرم راکشته ام-سپس آدم ماری شد بزرگ وبه دور م پیچید .
اما من توانا تر بودم .تکه تکه اش کردم .سایه زنی آنجا بود.
عشتار تو نبودی؟
زن گفت بالهایت را به من بده!تکه ای از آسمان
دستم بود:می خوری؟به زن گفتم.گفت :نه!آن
را از دستم گرفت و گذاشت کنار بالهایم.بعد
سینه اش را برهنه کرد و گفت بخواب.خوابیدم
چند قطره شیر در حلقم چکاند.به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم،جهان تاریک بود.تنها بودم:نه زن
بود ،نه بالها و نه آسمانم.