دیگر کافی است

 

سیاه رنگ من است در این لحظه.

 

جمله ای از تالستوی خواندم که افسرده ام کرد:

 

نوشتن یعنی به جا گذاشتن تکه ای از گوشتت در

 

دوات.من با نوشتن بازی می کنم.آیا شایسته کلماتم.

 

با خواندن این جمله و اعترافم ،کلمات کیفرم دادند:ترکم کردند.

 

حوا یا بهشت

 

 

عشتار پرسید:هنوز دلت برای حوا تنگ

 

می شود؟

 

آدم به عکس سیاه و سفید توی دستش

 

نگاه کرد.به تن سفید حوا که در مسیر

 

زلال چشمه دراز کشیده بود و پری چشمه

 

تنش را می شست.دوستش داشت؟

 

عشتار گفت :راهی وجود نداره آدم!

 

تو باید انتحاب می کردی:حوا یا بهشت.

 

اما نکته اینجاست :در واقع تو هر انتخابی

 

می کردی می باختی.حوا همیشه جائی

 

است که تو نیستی.

 

 

 

 

جان شاعر

 

نیروی شعر از دو پارگی نهاد شاعربرمی خیزد:

 

از وضعیتی آرمانی که جان مایل است در آن

 

آرام گیرد وامر واقعی که جان را از آنچه می خواهد

 

دور می دارد.شعر محصول دو پارگی جان شاعر

 

است .از این روست که شاعر میان پیامبر و انسان 

 

عادی می ایستد.

 

 

 

یک نوشته قدیمی

 

 

ببار ابر نخستین         ببار

بر این تمرد خسته

      انتظار طولانی تکلم

که سکوت کهن سال دهانش را

                      گل نامی

                     شکفته نساخت

     شگفتا !

     شگفتا مردی که منم!

زنانگی زمین         گناهانم را

   به خود می خواند

     ومن        تنهاتر از

          نخستین واژه

         در دهان یکی

                         کودکم!

 

 

 

 

مکاشفه

 

در محیط راکد اتاق

آنجا که پلکهای خاطره باز می شود

ذهن شفاف آینه هشیار می شود

وطرح ناتمام بشارتی

شکل می گیرد:

۱

زوال باغچه غبار زرینی است

که بر سکوت دهانم

می پاشد

کلماتم زرد می شوند

وفضای کاذب آینه

همزادم را

به  بند         می کشد

از دریچه باز اتاق

شیهه اسبی به درون می تازد

زنجیرهایم باز می شوند.

۲

در باغ نجابت

در شعله کوتاه شیهه ای

انگشتان سرد اراده را

گرم می کنم

بشارت می بارد

تمام دلهره ام خیس می شود

آه!چه کسی نبوت کرد؟

۳

در جوبار همیشه

کودکان لحظه را می شویم

شکفتن گلی

تجربه سرشار تولد را

به یادم می آرد:

برخیز حوا بیا به باغ برویم

واز ادراک درخت میوه را بچینیم

من اینک به سرآغاز خودم نزدیکم

وکلمات ،کبوترانی

که از ذهنم گریخته اند

یا شاید برگهای درختان

که اضطراب تکلم

شوق رسیدنشان را

مایوس کرده است

آه حوا!

تو چه گناه کارانه زیبایی!

 

 

یک نوشته قدیمی.

 

 

شهود

 

دلم برای یک شهود تنگ شده به همین

رنگی که نوشتم:مثل شهود آن سرخپوست

پیرتوی کتاب گوزن سیاه .شهودی که به کل

زندگی ام تا لحظه مرگ معنا دهد.