شگون بد
درست چند بردگی دیرتر از نیاکان زیسته ام .و زودتر از زهدانی که نجات
دهنده را ...،میمیرم .چندی ست به آسمان نگاه نمیکنم .و فکر میکنم
برای جهان اتفاقی افتاده است....
درست چند بردگی دیرتر از نیاکان زیسته ام .و زودتر از زهدانی که نجات
دهنده را ...،میمیرم .چندی ست به آسمان نگاه نمیکنم .و فکر میکنم
برای جهان اتفاقی افتاده است....
آنان خوشبخت اند ،زیرا من نیستند....
(فرناندو پسوا)
آنکه میخندد خبر هولناک را نشنیده است هنوز...
(برشت)
چرا چیزهای گران را نمی توان دید ؟!چرا آنچه پر ارج است نامرئی است
؟چرا آنچه نیک است پنهان است ؟این چه راز ملال آوریست ؟ خستگی
!تنها خستگی !
الف .چهره ام / پرنده ایست / که بر آینه می لغزد./در فصل کوچ /
خودم را / به جا /می آورم؟
ب .آینه مرا می خواند .چهره ام را بپوشم ؟
الف .همه ی سال می لرزم .چرا انسان تنها یک فصل دارد ؟
ب .در ماهی فسیل شده مرواریدی یافتم .چند تناسخ دیگر به دریا
میرسم؟
جسم رنج میکشد .از هم آوایی با تخیل روح درمانده است.
رنجم را در مرگ خیسانده ام .سالهاست ؟به گمانم از لحظه ای که زبان
آغاز شد .از لحظه ی بزرگ نان و اراده .نه از بابا .بلکه از خود .خودم .تنم
همیشه بوی مرگ میدهد .حتی لحظه ای که در آینه بیدار میشوم
.تصمیمی برای خندیدن ندارم .نه حتی برای خیره شدن به دستهام .و نه
حتی اراده ای برای رفتن به عمق رود چون زنی با جیبهایی پر از سنگ
!تنها ،هستم !صریح ! آشکار !با عینیت تفسیر نشده سنگی فراموش
شده !و نه حتی بر گوری !
زمان را نمی یابم !چون دروغی فاش شده ،پس هر کشفی ،میمیرد.
در دلم یک ماهی می جنبد.در خون تپنده ی دلم .آن ،چون تقوایی زفر
،زمخت و بریده حرف میزند .پریشان و خواب زده .و حرف که میزند تب
میکند .از دانه های عرقم میدانم .از جایی به نام دریا حرف میزند .دریا ،به
گمانم چاله ایست پر معنا .در آن ماهیان و کلمات ،خیس و لزج ،زندگی
میکنند .در تنگ پر خون دلم ،ماهی دلتنگ است .برای چاله ای که نامش
دریاست و از ماهی و معنا پر است .میگوید ،در خاطره اش از دریا ،او
،ماهیان دیگر و کلمات شاد ،رو به لکه درشت ماه می جهیده اند .در دلم
،جهیدنش را ندیده ام .خیال میکند می جهیده است ؟در تمام نقشه ها
به جستجوی آب بوده ام .تنها تشنگی یافته ام .خون برای او ضرورت
است .که دوست دارد از تشنگی بخشکد ؟ بمیرد ؟
در روح ،شناورم .شب در کودکی اش سرخوشانه خاموش است .چند
مرغابی چون چند واژه که در جمله شدن مرددند بر همواری
شناور آب می جنبند .میان تیغه های بلند علف دراز میکشم چون
خارپشتی رو به ماه .ماه میداند که زیباست ؟پرش ماهی از درون لزج
آب .نمیبینم .میدانم که چنین است .که چنین شده است .که خود را از
جسم آب کنده است .پروازی در جسم هوا .و شتاب زده برگشته است.
مثل معمایی که پیش از فهم شدن خاموش شود . میجهد که ماه را
ببیند ؟میداند که ماه زیباست ؟چون من ؟من که بسوی مجهول میروم
بر تو درود می فرستم ماه !من ،انسان/خارپشت معنا باخته،بر تو درود می
فرستم !همه جا خاموش است .همه چیز سنگین است. بلند میشوم .به
تنهایی .جسم خارپشتی ام را جا میگذارم .رو به ماه .طاقباز .میان تیغه
ها .و بیدار میشوم.
خدایا هدایتم کن ولی حالا نه!
(قدیس اگوستین)
ضرورت انسان برای کیهان چیست؟هیچ!وقتی که کیهان همه چیز باشد
هیچ!و اگر نباشد چه؟اگر کیهان تنها نظم و اراده باشد و عاری از تخیل
باشد چه؟آنگاه به انسان تکیه نمیکند؟میکند!آنگاه دارایی گران بهای من
چیست؟تردید ندارم تخیل دارایی پر ارج من است!کیهان با نظم می
سازد وبا اراده به پیش میرود!اما چگونه و کجا؟پس رو به انسان میکند و به
وقتی که انسان در خواب است به عریانی روح خفته نگاه میکند!به رود
بزرگ تصویرها و نورها نگاه میکند!از رودی که در خنکای سایه ی مرگ به
خاموشی پیش میرود مینوشد و اینگونه است که ساخته هایش را از نو
میسازد...
(یک گسست در خیالبافی _ دخالت عقل سخره گر : پس چرا در رفتار
کیهان با اراده ات تنها شر با نظم تکثیر میشود؟)
...تاملی کوتاه : شر؟شاید شر تخیلی نیرومندتر دارد.خیر همواره یک
شکل دارد.اما شر شکلهای بیشمار دارد.همه انسانهای خوب یک چیز
میخواهند و هر انسان بدی هزار و یک چیز...
و مهم تر از همه : شاید کیهان در کار نوسازی است؟عمر ما کوتاهتر
از آن است که حتی خوابی را به نهایتش برسانیم...
یک .آیا پیر شده است جهان یا بی وقفه برف میبارد؟
دو .اگر زن از برساختن طبیعت سر باز زند شاید مرگ در بردن ما سست
شود.همچون مردم شورشگر که بر خود خدا پنداری مردم خودکامه گزند
میرساند.آنچه در زن معماست سویه لیلیت گونه اش نیست زیرا این چهره
درست اوست.آنچه در او معماست حوا وارگی اوست در زمانی که مرگ
دستاوردهای او را میبرد و حتی او را که هم پیمان طبیعت و اوست.زن ما
را به مرگ پیشکش میکند.آیا محراب او زهدان اوست؟آیا زن بودن نوعی
آیین است؟و جهان وقتی که مرگ در فضای سوگوارش پای نکوبد حتی از
هوس پریده رنگ قدیسی کم دوام تر است؟اگر زن بر خودش بشورد چه
میشود؟آیا شورش بر مرد شورش زن بر لیلیت خود نیست آن وجه پنهان
خود که بر زهدان بودن خود شورید تا مرگ تکثیر نشود؟تا کاهن آیین
حاصلخیزی مرگ نباشد؟
می گویند کاهنی پیر در پرستشگاهی دور در هند کاری شگفت کرد.او
بتهای زیبای خدا را شکست : آنها واقعی تر از آن بودند که خودپسندی
خیال را سیراب کنند.و از صورتگران چیره دست کشور پهناورش خواست
مکان تهی را با تمثالهای رسم شده پر کنند.کار که به فرجام رسید
خشماگین همه را به بلاغت سوزان آتش سپرد : آنها خیالی تر از آن بودند
که خودپسندی عقل را سیراب سازند.روز دیگر که زائران ترسیده ،آهسته
و پاور چین به معبد کاهن سرگشته باز آمدند خود را بر دیوارها روان
دیدند.همه ی دیوارهای معبد از آینه و مردمان سرشار بود...
اعتراف : درست نمی دانم این را هم اکنون ساختم یا کسی در گذشته
ای دور تعریف کرده یا خودم در کتابی خوانده ام...
نوشته ،نقاب است.حتی در صادقانه ترین شکل خود ،زندگینامه
خودنوشت.که بر بنیاد قرارداهای تدوین شده نوع شناسی ادبی ،باید
اعتراف گونه باشد.همان کاری که انسان وقتی میل دارد خود را پنهان کند
نمایشگرانه به آن تظاهر میکند.ازین روست که نقاب بیشتر از اعتراف،
آشکار میکند.در طفره هایم ،در نوشته هراسی ام ،در میل به تاریک ماندن
،میل به طولانی کردن دوران شفیرگی ،جنین وارگی ،خودپسندی جان
گابریل بورکمن واری(کاری از ایبسن)نهفته است یا به زبانی اعتراف گونه
،آشکار است. تا سر حد ریاکاری آشکاری ،پنهان است.چرا خودپسندی را
به عمل ترجمه نمیکنم؟ترس از باطل شدن رویا؟چنین است؟من آشکار
نیستم.پس چرا نوشتن را به چهره نمی زنم؟چرا کلمات را طرد میکنم؟آیا
جز این است که قهرمان نیستم و نوشتن تن سپردن به قماری است که
در آن ،خود را باختن ،شرط بازی است؟جز این نیست!آیا جز این است که
نقاب را برگزیدن و نوشتن را /که تجسد مرگ است در خودی که به تدریج
محو میشود /تاریکی را برگزیدن است و شب دراز روح را و همچنان گفتن
که معنا پاداش نقاب است؟جز این نیست!در ازل نقاب بود!همه چیز از
نقاب زاده شد!نقاب مرا برگزید!ما را برگزید!چه هستم جز نقابی که از
نقاب وارگی اش در هراس است؟آیا این اعتراف است یا چیزی دیگر که
هنوز بی نام است؟چه کسی میداند؟!
دیریست / چشم به راه مقصدم
این راه / چرا / تکان / نمی خورد...
خمیازه به گلو و عضلات کنار گوشش فشار آورد.عشتار
نشسته بود روی تخته سنگ سیزیف و داشت با خشم
به آنوبیس نگاه میکرد.صورتش باز کج و کوله شد و عاقبت
توانست خمیازه اش را مهار کند.میترسید خمیازه اش
خشم عشتار را بیشتر کند.سیزیف داشت به صخره اش
نگاه میکرد.او هم میترسید.از عشتار که روی صخره مجازاتش
نشسته بود و از این وقفه ای که در عادت هر روزه اش پدید
آمده بود.به مجازاتش عادت کرده بود.چشمهای آنوبیس اشک
آورد.خمیازه فروخورده از راه چشمها بیرون زده بود.عشتار
روزنامه را پرت کرد:فرار کرده!سیزیف و آنوبیس هر دو نگاهشان
را برگرداندند.عشتار گفت:به من نگاه کن!هر دو همزمان
برگشتند.با کدامشان بود؟آنوبیس میترسید حرفی بزند.میترسید
دهانش را باز کند و خمیازه فرصت طلبانه دو فک بیتابش را باز
کند و عشتار منظره زشت دندانهای کرم خورده اش را ببیند.
عشتار خیره به آنوبیس:تو کجا بودی؟گلوی آنوبیس خشک شد.
با نگاه از سیزیف کمک خواست.سیزیف آهی کشید از سر
درماندگی :پیش من بود.عشتار چیزی نگفت.گوشه مجهولی از
فضا را نگاه میکرد.بعد بلند شد و به سیزیف اشاره کرد:پا شو
و سنگ خوشبختیتو بردار.سیزیف کودکانه از جا پرید و صخره
را به سوی کوه عادتهایش هل داد.عشتار رو کرد به آنوبیس
:شغالهاتو بردار و برو دنبال تموز !چه شغل خسته کننده ایه
الهه بودن!باید دوباره برگردم به تاریکی های زمین و نگاه خیره
مرگ!بعد رو گرداند از آنوبیس و از لای کلمات سیاهی که
بر سپیدی خیره کننده کاغذ نوشته میشدند به من نگاه کرد
:هی تو !کسی که این داستان بیمعنی رو یکدفعه و بدون
فکر کردن توی وبلاگت تایپ میکنی.حق نداری ویراستاریش
کنی یا از نو بنویسیش.همون جور خام و تازه نگهش دار.
و وقتی از نو از زهدان زمین از رحم خودم زاده شدم تو را
پسر خودم صدا خواهم کرد و به تو خواهم گفت که خودت را
از نو بنویس و مرا هم.و چون مادری که کودکیت را دوباره
شیر خواهد داشت به سویت باز خواهم گشت...
وحشت !وحشت !
(کورتز قهرمان دل تاریکی جوزف کنراد به هنگام مرگ)
چهره ام غرق میشود .نجاتش نمیدهم.در آیینه،
تنها مردگان ،زنده اند...
همه ترسم از آن است که سنگدل تر از آن باشم
که حقیقت را ببخشم...
در حاشیه ی زیستن ،در تاریک روشن جهانی که
در آن تنها ماه فرمانرواست.در سرزمین سیال اشیا
که هر ذاتی در هراس از دست دادن خود به هر شکلی
تن میدهد.حتی به شکل متناقض خویش.جایی که
به جای خون در هزارتوی رگها فسفر جاریست و اشیا
چنانند که انگار صدها گربه همزمان به ترس پریده رنگت
نگاه میکنند.تنها در تزلزل نامطمئن آنجاست که میشود
گاهی با حقیقت روبرو شد.آنهم به سرعت اشراقی...
بهشت را زنان سروده اند !این را سیبی گفت که
شبانه از باغ خدا گریخته بود...