زمان از فراموشی و مرگ درست شده مثل قلب که در

فراموشی می تپدومی میرد:زمان درازی از آخرین نوشته

ام می گذرد.دلیل بازگشتم به نوشتن تنها پاسخ تندی

است که زنی به من داد و من به او دادم.بعد نگاهی

انداختم به کتابی که در دستم بود در آن لحظه: نیایش

گاندی و شرمندگی سرتاسر تنم را فرا گرفت: جوابی

دیگر فرستادم ملایم تر حاوی اعتراف به احساسی

که از آن می گریختم و نمی خواستم در قلبم بازشناسی

اش کنم . حالا امید دارم سرد شود وآرام. بعد از آن

خواب دیدم که:

 

روایت خواب

 

در بیابانی هستم بی نهایت . رنگ شنهای آن طلایی

به رنگ لبخند کودکی که خدایی دهانش را بوسیده

باشد  .روشن بود بی منبع نوری آشکار حاضر.هر

چه گشتم نه چراغ منزلی دیدم روشن نه چراغ آسمان

همه جا روشن بود با نوری یکدست .سیبی دستم را

می خورد .صدایی شنیدم یا ضربه ای  بر قلبم؟

نمی دانم!تنها سیب بی آنکه خورده شود خورده شد

به آنی ومثل سری که ضربت تند شمشیری جدایش

کند جدا شد وبر زمین غلت زد.در افق  لکه مدور سرخی

درخشید . جهان ومن سرخ شدیم.سرخی غول وش شد

وبه آنی آسمان را سرخ کرد .به سویم آمد به شتاب

دیوی.سیب را ربوداز کنارم و دوردست را در نوردید

ومن ترسیده و تنها شده جای خالی خودم را می دیدم

وفقدان سیب را. در افق دو غول چوگان می زدند

یکی ضربه تندی به گوی زد .گوی که به سویم آمد

غولی مدور بود .نرسیده سیبی بزرگ شد با عزم

کشتنم .بیدار شدم .۵ بامداد بود.